دائی حمید

Daiihamid
نویسنده : - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

دیروز جمعه بود ومی خواستیم به دیدار برادر امام زضا که دم درّ فرودگاه شهیدبهشتی اصفهان است برویم. وقتی رسیدیم با جمعیتی روبرو شدیم و بس. تازه بابای گل و دامادمان را هم گم کردیم و کلی دنبال هم گشتیم. قسمت نبود به حرم بروم چرا که دهانم پر بود از گناه. چشمهایم پرگناه بودند. بدنم نجس بود و وقت نکرده بودم حتی حمام بروم. آبی هم از سقاخانه های امام رضاوارش نخوردیم و با اعصاب داغان برگشتیم.

تصمیم گرفتم دیگر به آن دیار و مردمان نازش فکر نکنم چرا که لیاقتشان را ندارم. دوست داشتن آنها خوب بود و امامشان خیلی خوبتر. ولی من انگار جور دیگری هستم و ناسازگار. خوشبختم ولی نشد که بشود. نشد تا من سینه را بشکافم. نشد تا من قطرات خونم را ارزانی کنم.

حالا دیگر یال و کوپال و رکاب و عقبه و دنباله ام بلندتر از آن است که حتی بتوانم به گذشته ام فکرهای ناب کنم. گاهگاهی به گذشته ی رضایی ام فقط نگاه می کنم و اشکم که آمد ، تمام و بس. دیگر رهایش می کنم تا برود.

مست که می شدم چنین نبودم. سیگار که می کشیدم چنین نمی شدم. در هر حس و حالی که می رفتم از خودم بدم می آمد ولی آن لحظه ها همه خوب بودند، باتو !

سینه را آخر خواهم شکافت و خونش را خواهم ریخت، چون دختری در پس لحظه هایی منتظر من است.دختری که می دانم تو نیستی ولی سینه ای شکافته همچون تو دارد و دلی رام عشق.

گریز از عشق مکن و جانان را دریاب که او هم اگر مست او شوی به تو نیاز دارد و برای تو خواهد مرد. قدر محبتهایش بدان و محبتت را افزون کن.

 می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند

به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری !

 

حمید ابوطالبیان/بهمن٨٨


 
comment نظرات ()
 
سالتقی نامه ی یک زیرشلواری پوش شاعر
نویسنده : - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

یادم می آید وقتی بدنبال ساروتقی توی کوچه پس کوچه های میدان امام می گشتم هرگز به دنبال چیز خاصی نبودم.می رفتم تا دل انسانی را به دلیل بعد مسافت شاد کرده باشم و آخر سر هم با اشتباهی دنیایی به او بدی کردم.

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟

به یاد ندارم با زیرشلواری ماماندوزی  به کنار باغچه ی حیاطمان رفته باشم و حافظ به دست به گلها نگاه کرده باشم ولی آخرش یکبار با زیرشلواری آبی رنگ ماماندوزی قطعه شعری از حافظ خواهم خواند!

حافظ چه نالی ، گر وصل خواهی

خون بایدت خورد ، در گاه و بیگاه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

من هرگز ازین شکسته دل تر نشوم

من آن گل پیچکم که پرپر نشوم

یکبار شدم اسیر زلفی در بند

اینبار ولی دوباره من خر نشوم

زبان

زبان

زبان

 

 


 
comment نظرات ()